و اما من و اما تو تو از دل می سرودی تو از آدم شدن داد سخن راندی تو گفتی آرزویت را دلت می خواست دنیا خانه ی مهر و محبت بود دلت می خواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند تو از شیرینی و از فرهاد می گفتی تو می گفتی چه شیرینست وقتی دل ها از مهر آکنده است چه شیرینست وقتی آفتاب دوستی در آسمانِ دهر تابنده است چه شیرینست وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است تو از دل می سرودی از عشقِ خودت دادِ سخن راندی تو گفتی خواستت این بود دلت می خواست عشقت را نمی کشتند ...