۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه

ای عشق همه بهانه از توست ...


این راه را نهایت...
خیلی دلم میخواد خیلی چیزا از خیلی چیزا بدونم
خیلی چیزا از خیلی از چیزایی که اگه بدونم میفهم خیلی چیزا از خیلی چیزا رو نمیدونم.
خیلی چیزایی که همون دونستن نادانستگی در موردشون هم خیلی چیزه ....

کاش نمیگفتم ....

۱۳۸۸ مهر ۲۳, پنجشنبه

تو گفتی آرزویت را ...

و اما من
و اما تو
تو از دل می سرودی
تو از آدم شدن داد سخن راندی
تو گفتی آرزویت را
دلت می خواست دنیا خانه ی مهر و محبت بود
دلت می خواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
تو از شیرینی و از فرهاد می گفتی
تو می گفتی
چه شیرینست وقتی دل ها از مهر آکنده است
چه شیرینست وقتی آفتاب دوستی در آسمانِ دهر تابنده است
چه شیرینست وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است
تو از دل می سرودی
از عشقِ خودت دادِ سخن راندی
تو گفتی خواستت این بود
دلت می خواست
عشقت را نمی کشتند ...

۱۳۸۸ مهر ۲۲, چهارشنبه

و زندگی ...

یادت هست گفتم :
از ماجرای عشقت روسفید بیرون آمد
دلم نه
موهایم را میگویم

حالا میخوام بگم:
اگه عهدمون رو بشکنی
منم میشکنم
عهدمون رو نمی گویم
خودم میشکنم