و اما من
و اما تو
تو از دل می سرودی
تو از آدم شدن داد سخن راندی
تو گفتی آرزویت را
دلت می خواست دنیا خانه ی مهر و محبت بود
دلت می خواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
تو از شیرینی و از فرهاد می گفتی
تو می گفتی
چه شیرینست وقتی دل ها از مهر آکنده است
چه شیرینست وقتی آفتاب دوستی در آسمانِ دهر تابنده است
چه شیرینست وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است
تو از دل می سرودی
از عشقِ خودت دادِ سخن راندی
تو گفتی خواستت این بود
دلت می خواست
عشقت را نمی کشتند ...
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

سلام!
پاسخ دادنحذفدست مریزاد!